یکی از بانوان آزاده دفاع مقدس که در سالهای جنگ داوطلبانه برای کمک به مناطق جنگی رفته بود تعریف میکرد: روزی در بیمارستان یکی از شهر های جنوبی مشغول مداوای مجروحان بودم که یک رزمنده که شدیدا مجروح شده بود را آوردند دکتر مجروح را معاینه کرد و به من گفت سریعا باید این مجروح را جراحی کنیم و به من گفت که چادرم را از سرم بردارم تا حین عمل مزاحمم نشود دست انداختم تا چادرم را بر دارم رزمنده مجروح با حالت نیمه بیهوشی گوشه چادرم را گرفت و با صدای گرفته گفت خواهرم چادرت را بر ندار ما جنگیدیم و خون دادیم تا این چادر بر سر شما بماند و بعد از چند دقیقه آن رزمنده شهید شد از آن روز به بعد چادرم را محکم تر چسبیدم و هیچ گاه سخنان آن شهید را فراموش نکردم.